سالی که گذشت
-
تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 10:55
یه حسی دارم که سالی که گذشت (1398) بدترین سال زندگیم بوده. انقدری اتفاق تو این یه ساله افتاده که نمیتونم حتی همش رو یجا تو ذهنم بیارم.هم برای کل جامعه اتفاقای بدی افتاد و هم برای خودم به شخصه. تا جاییکه یادم میاد (فک کنم قبلا گفته بودم که ذهن آشفته و حافظه ضعیفی دارم) آغاز سال با سیل تو کل کشور بود،...
آبــــــــــــــا
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
دیشب مامانم داشت قصه زندگی آبا (مادربزرگ مامانم) رو برام تعریف میکرد، خیلی جالب بود؛ پدر آبا چرخچی (با ارابه و اسب از یه شهری به شهر دیگه جنس میبرن) بوده. اهل قینر (روستای پدری مامان) بوده و ازدواج کرده بود و دو تا دختر هم داشت. فک کنم تو بحبوحه جنگ
جمعه - 10 فروردین 97 - خودکشی
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
امروز شام دعوت بودیم خونه اکرم خالا... دیگه حتی تو صمیمی ترین جمع های خانوادگی هم حرفی برای گفتن ندارم.دیگه فکر کنم کاملا افسرده شدم. یه گوشه میشینم. میشنوم ولی حرفم نمیاد. میخندم ولی لحظه ای. همش تو دلم دارم گریه میکنم. همه نشستن دارن میگن و میخندن
خداحافظ زهرا...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
امروز بعد کلی خستگی و کار زهرا بهم پیام داد که بریم بیرون رفتم دانشگاه تا باهم بریمتو دلم میگفتم که یه چیزی میخواد بگه بهم رفتیم کافه پستو تو گیشا دوس داشتم اولین کافه دوتاییمون رو بریم کافه خودمون ولی دیگه به اصرارش رفتیم اونجا با چشمهای پر از اشک و
زهرای عزیزم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
زهرای عزیزم در دریای متلاطم فردا مراقب ساحل آرام چشمانت باش تا به هیچ طوفانی نیاشوبد... "و ان یکاد" کافی نیست! باید برای چشمانت "آیه الکرسی" بخوانم... - کارت پستالی که قبل رفتن زهرا به اروپا بهش دادم، با خودش برد هم اروپا، ولی ...
5شنبه 22 اسفند 98
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
دیروز همینجوری الکی به الهه گفتم فردا بعد کار بریم بیرون، خیلی الکی و بدون صحبت جدی، یجوریکه اصلا نمیشد دعوت به بیرون رفتن تلقیش کرد. ولی خب، امروز طرفای ظهر بهم پیام داد که من یخورده خستم میشه بمونه برای بعد؟ که منم دو تا ایموجی نگاه کج فرستادم برا
سالی که گذشت ...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:40
یه حسی دارم که سالی که گذشت (1398) بدترین سال زندگیم بوده. انقدری اتفاق تو این یه ساله افتاده که نمیتونم حتی همش رو یجا تو ذهنم بیارم. هم برای کل جامعه اتفاقای بدی افتاد و هم برای خودم به شخصه. تا جاییکه یادم میاد (فک کنم قبلا گفته بودم که ذهن آشفته
13 تیر 95 - یکشنبه
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
- با مادرم تو مطب دکتر افخمنیا نشستهبودیم، شبکه یک یه برنامه داشت که توش یه راننده تاکسی داشت در مورد سختیهای زندگی و کارش صحبت میکرد، یه لحظه زیر چشمی به دستای مادرم نگاه کردم. وای که آتیش گرفتم اون لحظه، اصلا بغض راه گلوم رو گرفت، دستای
26 تیر 95 - دوشنبه
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
حس غریبی داشتم وقت خداحافظی از خانواده و زادگاه زیبایم تبریز؛ از یک طرف غم جدایی داشتم و از طرف دیگر ذوق چندبارهی تهران دیگه به این نتیجه رسیدم که هنوزم هم بعد از سه سال به دوری و غربت عادت نکردم، نمیدانم شاید نباید هم عادت بکنم! حضورهای گاه و بیگاه
مسابقه نویسندگی وبسایت چطور
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
به نام خدا ابله نباشیم! اگر همین الان به شما بگن که کل کره زمین رو از آدم خالی میکنیم و کل ثروت و امکانات دنیا رو میدیم به شما، و شما هر کاری دوست داری انجام بده توش، چی کارا میکنید؟! ردینگتون میگه یک آدم عاقل از یک سوال احمقانه، چیزای بیشتری
گول زدن خودم
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
تازگیا به این نتیجه رسیدم که کلا انتظاراتم از خودم با توانایی ها و استعداد هام نمیخونه برای مثال من آدمی به شدت خجالتی هستم و حتی تو جمع دو نفره وقتی صحبت میکنم با یکی مخصوصا اگه دختر باشه زمینو نگاه میکنم و نمیتونم به چشماش و صورتش نگاه کنم بعد مثلا
باخت
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
احساس میکنم تو یکماه اخیر زندگیمو باخت دادم البته شاید نشه اسمشو گذاشت باخت زندگی چون تعریف زندگی سخت و مبهم و برای هر زمان متناسب با خودشه ولی میتونم بگم حداقل هرچی برنامه برای زندگی یکسال آیندم داشتم رو باخت دادم اول از همه با CAST شروع شد کم کم و
به اندیشیدن خطر مکن نازنین...
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارمدلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کردشوق را در پستوی خانه نهان باید کر
تهران, فرصت سازی یا فرصت سوزی!!
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
انگار همین دیروز که با مادرم و پسر عموم اومدم تهران هنوز هم بغضم وقت خداحافظی با مادرم و فکرایی که تو کل شب تو راه تو اتوبوس کرده بودم از یادم نرفتن چی میخواستم چی شد قرار بود تهران برام یه سکوی پرش باشه ولی تو خیلی زمینه ها عقبم انداخت بگیاد دبیرستا
پدرم...
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
شاید اولین خاطره ای که از پدرم به یاد دارم، همان موقعی است که بر سر مسائلی با عمویم دعوا کرده بود و سر مغازه قنادی، کار خانوادگی و قبلی اش نمیرفت، اوضاع مالی اش به کلی بهم ریخته بود، نزدیک عید بود، متوجه نشدم که چگونه اقلام عید را سر هم نمود ولی این