دیشب مامانم داشت قصه زندگی آبا (مادربزرگ مامانم) رو برام تعریف میکرد، خیلی جالب بود؛
پدر آبا چرخچی (با ارابه و اسب از یه شهری به شهر دیگه جنس میبرن) بوده. اهل قینر (روستای پدری مامان) بوده و ازدواج کرده بود و دو تا دختر هم داشت.
فک کنم تو بحبوحه جنگ جهانی اول بوده که یه سفر تجاری میره ترکیه، برگشتنی بدلیل جنگ مرزها بسته میشن و نمیتونه برگرده ایران. اجبارا تو ترکیه ساکن میشه، شهر آدنا.
اونجا مجددا ازدواج میکنه و صاحب دو تا دختر و سه (یا 2) تا پسر میشه که کوچیکترینه آبا بوده.
مامانم میگفت که گویا زن اول پدر آبا بخاطر برنگشتن شوهرش انقدر گریه میکنه که کور میشه.
بعد چند سال مادر آبا فوت میکنه و پدر آبا با آبا و خواهرش و کوچیکترین داداشش برمیگرده ایران دنبال زن و بچه های اولش. گویا قبل اومدنشون زن اول پدر آبا هم فوت کرده بود و فقط میتونه دو تا دخترشو ببینه. بعد یه مدن پامیشن میرن تبریز خونه پدر هلو خانم که هم روستایی بودن. اونجا که بودن پدر آبا فوت میکنه و آبا که 6 سالش بوده، خواهرش 9 سال و داداشش 15 سال تنهایی تو یه اتاق تو همون خونه هم روستایی زندگی میکنن.
آبا 15 سالش بوده که با آبابا که 30 سالش بوده ازدواج میکنه و مامان جونم تو تبریز به دنیا میاد. گویا تا موقعی هم که خواهر بزرگ آبا زنده بوده داداشاش از آدنا براشون پول میفرستادن. (فک کنم خواهر آبا قبل ازدواج آبا فوت میکنه)
پدر آبا تو آدنا یه حموم زده بود و پسرهای بزرگشو اونجا میزاره و برمیگرده ایران. بعدا که ارتباط بین اینها قطع میشه 2 بار داداش آبا و 2 بارم آدایی پامیشن میرن ترکیه آدنا دنبال داداش و داییشون. ولی پیداشون نمیکنن.
از اون نسل به احتمال خیلی خیلی زیاد کسی دیگه نمونده. ولی فک کردن بهش و اینکه یه سری فامیل ناشناخته تو ترکیه داریم خیلی حس عجیبیه.
برچسب:
نویسنده: باران باقری