خرید بک لینک

شاید اولین خاطره ای که از پدرم به یاد دارم، همان موقعی است که بر سر مسائلی با عمویم دعوا کرده بود و سر مغازه قنادی، کار خانوادگی و قبلی اش نمیرفت، اوضاع مالی اش به کلی بهم ریخته بود، نزدیک عید بود، متوجه نشدم که چگونه اقلام عید را سر هم نمود ولی این را میدانم که برای پول ناهار مهمانهایمان که برای ذیذن پدربزرگم آمده بودند، مادرم به من گفت و از پول عیدی هایم برداشت...

دقیق نمیدانم ولی احتمالا حوالی سال های 78، 79 باید باشد یعنی 4 یا 5 سال داشته ام.

بعد از آن پدرم با عمویم تسویه حساب کرد، البته تسویه حساب که چه عرض کنم، شاید نصف حقش را هم نگرفت. با پول سهمش یک ماشین تکی خرید و شروع کرد به مسافرکشی با پیکان شخصی. کلا پدرم روحیه ایستادن مخصوصا در برابر برادرهاش رو نداره و هیچ رقمه نمیتونه از اونا ناراحت بشه. بنابراین در برابر حق کشی عمویم تنها و تنها سکوت کرد.

این رو هم بگم الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم کماکان پدرم مسافرکشی میکند اما با پراید تاکسی. نتیجه کل تلاش ها و کار کردن های این چند ساله ی پدرم، 30 میلیون تومان پول نقد بود که همین چند روز پیش قبل از عید به عنوان جهیزیه به دامادمان داد تا خانه ی کوچکی را با آن بخرد.

پدر من هیچگاه در زندگی اش تصمیم نگرفته است. همیشه در برابر مشکلات جای خالی داده است. البته منظورم تصمیم مستقل است. همیشه در برابر سختی ها و ناملایمات زندگی آه و ناله و بی قراری کرده و مادر بد بختم را دق داده است.

پدرم یک فرد با علائق نامشخص، بنظر دچار استرس و اضطراب دائم، با روحیه پرخاشگرانه، دچار اختلالات روانی بصورت صحبت با خود، به شدت غیر منطقی و اصلا اهل حرف های جدی نیست.

حدس میزنم در تفکرات خودش یک دنیایی وجود داره که توش زندگی میکنه و با یکی دعوا داره، نمیدونم ممکنه ریشه در کودکی و نوجوانی و جوانیش داشته باشه.

این نوع تفکر البته به من هم منتقل شده. منم هرچقدر که دارم بزرگتر میشم بیشتر تو رویاهام زندگی میکنم و از زندگی واقعیم دور میشم.

تنها خاطرات و گفتنی های پدرم از دوران سربازیش هست که تو مهاباد گذرونده و مو به مو و دقیقه به دقیقه با تمام جزئیات تو خاطرش مونده. خیلی عجیبه.

پدرم علاقه خاص و شدیدی به نظام و کارهای نظامی دارد و همیشه دوست داشت من وارد کارهای نظامی شوم. شاید دنبال آرزوها دست نیافته ش در من بوده. اما من هم راه دیگه ای رو طی کردم.

باتریم داره تموم میشه!!

نمیدونم پدرم آیا مردی هست که فردا روزی بتونم بهش افتخار کنم یا نه

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی