حس غریبی داشتم وقت خداحافظی از خانواده و زادگاه زیبایم تبریز؛ از یک طرف غم جدایی داشتم و از طرف دیگر ذوق چندبارهی تهران
دیگه به این نتیجه رسیدم که هنوزم هم بعد از سه سال به دوری و غربت عادت نکردم، نمیدانم شاید نباید هم عادت بکنم!
حضورهای گاه و بیگاه در تبریز، نابسته به مدت حضورم، حس غمناک غربت را در اعماق وجودم شعلهور میسازد، عجیب است؛ آن هم بعد از سه سال!
از یکسو میخواهم از تبریز بروم و از طرف دیگر مطمئنم که دلم تنگ خواهدشد.
من آدمیم که همیشه دوست دارم بهترین و مفیدترین باشم، افسوس که احساس پوچ نالایقی و هرز بودن در تبریز ولم نمیکند؛ دلم میخواهد فرار کنم به تهران، به جائیکه در آن مفیدم یا حداقل فکر میکنم مفیدم!
تهران، شهری استرسزا، بدون آرامش و کثیف...
دلم خنکای تبریزم را میخواهد و گرمی خانه را
برای من که همواره دل و دوست، ارجح بر عقل و منطق بوده، شاید بهتر میبود در تبریز میماندم؛ ولی پس آنوقت آرزوهایم چه میشد؟!
همین شد که تصمیم به سرکوب وحشیانهی احساساتم گرفتم، دیکتاتورمآبانهترین تصمیم زندگیام! شلاق بیتوجهی، چهرهی دلتنگ و آشفتهام را پوشانده و شدهام به اصطلاح صورت سرخ با سیلی...
آری، دل من به اندازهی کنجشکی بیش نیست، هنوز عادت نکردهام!!
- ساعت 11 شب سوار تو ترمینال اتوبوس شدم تا بیام تهران، تقریبا همه اومده بودن بدرقه!! جالب بود برام، فقط مهدی دایی و خاله اکرم اینا نبودن!!
برچسب:
نویسنده: باران باقری