دیروز همینجوری الکی به الهه گفتم فردا بعد کار بریم بیرون، خیلی الکی و بدون صحبت جدی، یجوریکه اصلا نمیشد دعوت به بیرون رفتن تلقیش کرد. ولی خب، امروز طرفای ظهر بهم پیام داد که من یخورده خستم میشه بمونه برای بعد؟ که منم دو تا ایموجی نگاه کج فرستادم براش و اونم برگشت گفت، خب اوکی بریم...
این شد که باهم رفتیم بیرون. رفتیم پارک لاله. یخورده صحبت کردیم باهمدیگه و بعد یخورده ازش پرسیدم دوسپسر داری، که گفت فک میکردم خودت دونسته باشی دیگه تا الان؟ گفتم کی؟ گفت امین دیگه!
یجوری هنگ کردم، راستش فک میکردم داره نخ میده بهم با رفتارهای قبلیش و اینکه خیلی باهام جور میشد. حتی الانی که دارم اینو مینویسم (1 فروردین 99) هنوزم فک میکنم داره بهم نخ میده ولی خب میگه با اونم. اولش فک کردم شاید یه دستیه ولی تقریبا مطمئنم الان که با اونه.
بگذریم، بعد یخورده دیگه که گذشت ماجرای زهرا رو بهش گفتم. قشنگ هنگ کرد و پوکر شد که دوباره باز فک کردم که ناراحت شد (در راستای همون نخ دادن قبلی). ولی خب تا الان که خیلی راحت دارم باهاش صحبت میکنم ولی عملا منظورش رو نمیفهمم. شاید فقط و فقط یه دوستیم که امیدوارم اینطوری باشیم و اینطوری بمونیم.
برچسب:
نویسنده: باران باقری