خرید بک لینک

- با مادرم تو مطب دکتر افخمنیا نشستهبودیم، شبکه یک یه برنامه داشت که توش یه راننده تاکسی داشت در مورد سختیهای زندگی و کارش صحبت میکرد، یه لحظه زیر چشمی به دستای مادرم نگاه کردم. وای که آتیش گرفتم اون لحظه، اصلا بغض راه گلوم رو گرفت، دستای پینه بستهای که بهم فشارشون میداد مثل جرقهای بود که ویرانههای زندگیم رو جلوی چشمام آورد.

یکی از قولهایی که وقتی داشتم برای اولین بار میومدم تهران به خودم دادم، این بود که باید یه روزی با دست پر برگردم خونه. با دست پر برگردم و هرچی دارم فدای مادرم کنم.

واسه همین الان هر وقت که برمیگردم خونه، با هر نگاهی که به مادرم میندازم، شرمندش میشم. میخوام هرچه زودتر به قولم عمل کنم ولی نمیتونم، نمیتووونم...

مادرم منو ببخش، منو ببخش بخاطر کاراییکه آرزومه برات انجام بدم ولی نمیتونم.

تو رویاهام برات کاخ میسازم، دغدغههای ذهنیت رو حل میکنم، از همهی غمات نجاتت میدم، ولی... تو واقعیت چی؟!

زندگیم شده فقط و فقط فکر و خیال رسیدن به این آرزوهام

خدایا خودت روسیاهم نکن...

چنتا جمله تو زندگیم هرگز فراموشم نمیشه:

  • بابان هر یوز تومنی کی ایستیر چیخادا مین دانا مسافرین قاباغیندا، ایسی سویوخدا الین اوزالدیر (مادرم)
  • انشاالله بالا ایش تاپان نان سورا بیزی یولارسان زیارته، مکه مدینه عراق (مادرم)
  • حاجی یعقوب (پدرم)
  • من اوزوم ویولن چالارام (نیما کندری)

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی