یه حسی دارم که سالی که گذشت (1398) بدترین سال زندگیم بوده. انقدری اتفاق تو این یه ساله افتاده که نمیتونم حتی همش رو یجا تو ذهنم بیارم.هم برای کل جامعه اتفاقای بدی افتاد و هم برای خودم به شخصه.
تا جاییکه یادم میاد (فک کنم قبلا گفته بودم که ذهن آشفته و حافظه ضعیفی دارم) آغاز سال با سیل تو کل کشور بود، بعدش فک میکنم زلزله آذربایجان بود، بعدشم بنزین و آبان و کشتار اون، بعدشم شلیک به هواپیمای دانشجوها. اینا اتفاقاتی بود که هر کدوم برای اندوه چند ساله یه ملت و جامعه کافیه، ولی ما همش رو یجا تو یه سال
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
زهرای عزیزم
در دریای متلاطم فردا
مراقب ساحل آرام چشمانت باش
تا به هیچ طوفانی نیاشوبد...
"و ان یکاد" کافی نیست!
باید برای چشمانت "آیه الکرسی" بخوانم...
- کارت پستالی که قبل رفتن زهرا به اروپا بهش دادم، با خودش برد هم اروپا، ولی ...
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب: نویسندگی,
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب: اندیشیدن,
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری
برچسب:
نویسنده: باران باقری