یه حسی دارم که سالی که گذشت (1398) بدترین سال زندگیم بوده. انقدری اتفاق تو این یه ساله افتاده که نمیتونم حتی همش رو یجا تو ذهنم بیارم.
هم برای کل جامعه اتفاقای بدی افتاد و هم برای خودم به شخصه.
تا جاییکه یادم میاد (فک کنم قبلا گفته بودم که ذهن آشفته و حافظه ضعیفی دارم) آغاز سال با سیل تو کل کشور بود، بعدش فک میکنم زلزله آذربایجان بود، بعدشم بنزین و آبان و کشتار اون، بعدشم شلیک به هواپیمای دانشجوها. اینا اتفاقاتی بود که هر کدوم برای اندوه چند ساله یه ملت و جامعه کافیه، ولی ما همش رو یجا تو یه سال دیدیم.
برای شخص خودمم بخوام بگم امسال سال نیمهتمامها، رها کردنها و بریدنها بود.
اردیبهشت و خرداد بود که از شرکت اومدم بیرون. ینی یجور محترمانهای خواستم تموم کنم و خودم اومدم بیرون. دقیقا میتونم بگم که من تمام تلاشم رو برای اون شرکت انجام ندادم ولی باز خیلی سنگین بود برام بستنش. یجورایی مثل بچه خودم آدم میمونه خب.
بعدش تابستون شد و زهرا رفت اروپا! و شد هرآنچه نباید میشد. یبار به خودشم گفتم بزرگترین اشتباه من این بود که دیگه وا داده بودم جلو زهرا. فک میکردم با همه سختیهایی که دارم، وقتی باشه میتونم همش رو فراموش کنم. نمیدونم چی شد که به این نقطه رسیدم. کلا آدمی هستم که زود وابسته میشم، ولی واقعا اوایل واقعا انقدری حس دوس داشتن و دلبستگی به زهرا نداشتم. واسه همین نمیدونم چی شد که اصلا به این مرحله رسیدم. شاید همون سختی زندگی بوده که منم دنبال فقط یه مسکنی براش بودم.
خلاصه زهرا رفت اروپا و من موندم تنها. علی موند و حوضش. و بعدش اون اتفاقاتی و کارهایی که نباید میکرد زهرا ولی کرد. تابستون بشدت غمگینی رو گذروندم. برگشت زهرا دوباره یه مدتی آشتی کردیم تا شد 4 آذر که تصمیم گرفتم ازش جدا بشم و اینو بهش گفتم.
بعد جدایی از زهرا، تا یک هفته بعدش کافه رو بستیم، شراکتم با اسد سر دارپ فوت رو بهم زدم و قید کار کردن با حدادی رو هم زدم. 4 تاتصمیم سخت و تلخ.
از طرف دیگه تقریبا از اردیبهشت سر نخنما کار کرده بودم ولی هیچوقت نشد یا نتونستم که به مرحله خوبی برسونمش. انگار همین که یه دونه خوبشو برای زهرا زدم کفایت میکرد. دیگه ذوقی برای کار کردن روش نداشتم.
آخر سال هم که شد کارمندی شدنم. اونم با فاصله نیم متری از زهرا. منی که همیشه میگفتم قراره خودم باشم و خودم و برای خودم کار کنم، حس بدی داشت که کارمند بشم.
ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه یکی از تواناییهای عجیب من توجیهکردن، فراموشکردن و امیده. که اگه اینا نبودن واقعا نمیدونستم الان چه وضعی میتونستم داشته باشم.
آخرین صحبتم سر کار این شده که با کمک اونا شرکت خودم رو بزنم. یعنی به منم سهام بدن و کاراشو من انجام بدم. فعلا تنها امیدم به 99 همینه.
البته هروقت به هرچی امید بستم تهش بدجوری خراب شدم. ولی اینبار امیدوارم اینجوری نشه.
برای سال بهروز کماکان (و از وقتی که یادم میاد بوده) بزرگترین دغدغهم خونه پدرم هست. انقدری که حاضر شدم هرچی دارم رو نقد کنم و این مشکل حل بشه. نمیدونم، شاید دارم دور جوونیم خط میکشم ولی واقعا
واقعا
نمیتونم چهره غمگین و ناراحت و آزرده مادرم رو ببینم!
کمامان؛
مادرم
مادرم
مادرم
والسلام!!
برچسب:
نویسنده: باران باقری