رفتم دانشگاه تا باهم بریم
تو دلم میگفتم که یه چیزی میخواد بگه بهم
رفتیم کافه پستو تو گیشا
دوس داشتم اولین کافه دوتاییمون رو بریم کافه خودمون ولی دیگه به اصرارش رفتیم اونجا
با چشمهای پر از اشک و زبون بریده بریده بهم گفت که دیگه حسی که قبلا ازم میگرفت رو نمیگیره ازم
به زبون دیگه گفت که دیگه دوسم نداره
تقریبا هیچی نگفتم
یخورده نشستم و فقط نگاهش کردم و بعدش گفتم پاشو بریم
تهش فقط یه جمله بهش گفتم
گفتم زهرا خیلی بد کردی
گفت چرا
گفتم چون خیلی دوست داشتم!!
برچسب:
نویسنده: باران باقری