امروز شام دعوت بودیم خونه اکرم خالا...
دیگه حتی تو صمیمی ترین جمع های خانوادگی هم حرفی برای گفتن ندارم.دیگه فکر کنم کاملا افسرده شدم. یه گوشه میشینم. میشنوم ولی حرفم نمیاد. میخندم ولی لحظه ای. همش تو دلم دارم گریه میکنم. همه نشستن دارن میگن و میخندن ولی من در همون حال خیلی عمیق دارم به خودکشی فکر میکنم. تو دلم میگم شاید این آخرین باری باشه که تو جمع خانوادگی که همه هستن نشسته باشم. خیلی احساس دردناکیه.
مادرم، فقط مادرم. اگه من بمیرم اونم دق میکنه. تنها کلمه ای که وقتی تو ذهنم میاد چشمام خیس میشه. تنهاترین امید زندگی من...
تنها هدف زندگیم این بوده که زندگی اونو راحت کنم. طفلکی نه تو خونه پدر و نو تو خونه شوهر خوشی ندیده همیشه با مشکلات زندگی کرده. نگام که تو چهرش فیکس میشه درد عمیقی میگیرم. سختی کشیدن از چهرش میباره.
وگرنه اهداف دیگم بی معنیه. تنها کسیه که واقعا واقعا دوسم داره. وگرنه نه قیافه ای دارم نه پولی دارم نه سر زبونی دارم و نه هیچ چیز دیگه...
بعضی وقتها فکر میکنم بدبخت ترین فرد کره زمینم. تقریبا عادت کردم به هیچ چیزی نرسیدن توی زندگی. خدایا نجاتم بده. خودم راه نجاتو بلدم البته
ولی
مادرم، مادرم!
برچسب:
نویسنده: باران باقری